پرهیز از خشم در مقابل جاهلان‏

و عباد الرحمان الذین یمشون علی الأرض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما؛(2176) بندگان (خاص خداوند) رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بی‏تکبر بر زمین راه می‏روند؛ و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام می‏گویند (و با بی‏اعتنایی و بزرگواری می‏گذرند).

اخلاق اسلامی‏

آولئک یؤتون أجرهم مرتین بما صبروا و یدرءون بالحسنة السیئة و مما رزقنهم ینفقون واذا سمعوا اللغو أعرضوا عنه و قالوا لنا أعملنا ولکم أعملکم سلام علیکم لا نبتغی الجاهلین؛(2181) آنها کسانی هستند که بخاطر شکیباییشان، اجر و پادششان را دوبار دریافت می‏دارند؛ و بوسیله نیکیها بدیها را دفع می‏کنند؛ و از آنچه به آنان روزی داده‏ایم انفاق می‏نمایند؛ و هرگاه سخن لغو و بیهوده بشنوند، از آن روی می‏گردانند و می‏گویند: اعمال ما از آن ماست و اعمال شما از آن خودتان؛ سلام بر شما (سلام وداع)؛ ما خواهان جاهلان نیستیم!

شرط نبوت‏

چون عمر یکی از پیامبران به نام الیسع به پایان رسید، در صدد بر آمد کسی را به جانشینی خود منصوب نماید. از این جهت مردم را جمع کرده و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد، من او را جانشین خود می‏گردانم. یکی اینکه روزها را روزه باشد دوم آنکه شب‏ها را بیدار باشد و سوم اینکه خشم نکند. جوانی که معروف نبود و در نظر مردم منزلتی نداشت برخاست و گفت: من این تعهد را می‏پذیرم. روز دیگر باز همان کلام را تکرار کرد که باز هم فقط همین جوان قبول کرد. الیسع او را به جانشینی خود منصوب داشت تا اینکه از دنیا رفت. خداوند آن جوان را که همان ذوالکفل بود به نبوت(2193) منصوب فرمود: شیطان درصدد بر آمد تا او را غضبناک سازد و بر خلاف تعهد وادارش کند.
شیطان به یکی از شیاطین به نام ابیض گفت برو او را به خشم بیاور! ذوالکفل شبها نمی‏خوابید و وسط روز اندکی می‏خوابید. ابیض صبر کرد تا او به خواب رفت. به نزدش آمد و فریاد زد به من ستم شده، حق مرا از ظالم بگیر! حضرت فرمود: برو او را نزدم بیاور! آن شخص گفت: از اینجا نمی‏روم! ذوالکفل انگشتر خود را به او داد تا نزد ظالم ببرد و او را بیاورد. ابیض انگشتر را گرفت و رفت و فردا آمد و دوباره فریاد زد: مظلومم! و ظالم به انگشتر تو توجهی نکرد و همراه من نیامد! دوباره ذوالکفل به او گفت: بگذار بخوابم که دیروز و دیشب نخوابیده‏ام! ابیض گفت: نمی‏گذارم بخوابی به من ستم شده است! ذوالکفل نامه‏ای نوشت و به ابیض داد تا به ستمگر بدهد و او بیاید. روز سوم تا ذوالکفل به خواب رفت باز ابیض آمد و او را بیدار کرد. ذوالکفل دست ابیض را گرفت و در گرمای بسیار شدید که اگر گوشت را در برابر آفتاب می‏گذاشتند پخته می‏شد، به راه افتادند. اما او هیچ غضب نکرد.
ابیض که دید نتوانست او را به خشم بیاورد، از دست ذوالکفل فرار کرد و رفت(2194).

کفاره غضب‏

در احوالات بزرگ مرجع عارف حضرت آیة الله بروجردی (رحمه الله) آمده است که ایشان با خود عهد کرده بود که اگر با کسی تندی کرد یا با زبان، کسی را از خود رنجانید، یک سال بدون فاصله روزه بگیرد. روزی در کلاس درس یکی از شاگردان ایشان سؤالی مطرح می‏کند و ایشان جواب می‏دهد؛ اما او پس از جواب آیة الله بروجردی (رحمه الله) از به طرح اشکال می‏پردازد و سؤال بی‏موردی را مطرح می‏کند. مرحوم بروجردی (رحمه الله) باز به طرح اشکال می‏پردازد و سؤال بی‏موردی را مطرح می‏کند. مرحوم بروجردی (رحمه الله) ناراحت می‏شود و با لحن آغشته به تندی می‏گوید: وقت کلاس و سایر طلاب را نگیرید. فردای آن روز مرحوم بروجردی (رحمه الله) مقابل تمامی شاگردان از او معذرت خواهی می‏کند و مدت یک سال بدون فاصله روزه می‏گیرند و این گونه به شرط و شروط با خود عمل می‏کنند(2195).

خشم نگیر!

مردی از اعراب به خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و از او نصیحتی خواست، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در جواب او یک جمله کوتاه فرمود و آن اینکه: خشم نگیر! آن مرد به همین قناعت کرد و به قبیله خود برگشت. تصادفاً وقتی رسید که در اثر حادثه‏ای بین قبیله او و یک قبیله دیگر نزاع رخ داده بود و دو طرف صف آرایی کرده و آماده حمله به یکدیگر بودند. آن مرد، روی خود و عادت قدیم و تعصب قومی تهییج شد و برای حمایت از قبیله خود، سلاح به تن کرد و در صف قوم خود ایستاد. در همین حال، گفتار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به یادش آمد که نباید خشم و غضب را در خود راه بدهد، خشم خود را فرو خورد و به اندیشه فرو رفت.
تکانی خورد و منطقش بیدار شد، با خود فکر کرد چرا بی‏جهت باید دو دسته از افراد بشر به روی یکدیگر شمشیر بکشند، خود را به صف دشمن نزدیک کرد و حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه و غرامتی می‏خواهند، از مال خود بدهد. قبیله مقابل نیز که چنین فتوت و مردانگی را از او دیدند از دعاوی خود چشم پوشیدند. غائله ختم شد و آتشی که از غلیان احساسات افروخته شده بود، با آب عقل و منطق خاموش گشت.(

نصیحت شیطان!

هنگامیکه حضرت نوح (علیه السلام) بر قوم خود نفرین کرد و عذاب جهانی فرا رسید، شیطان با همه اعوان و انصارش نزد حضرت نوح (علیه السلام) آمد و گفت: ای نوح! تو بر گردن من حق داری و من می‏خواهم به عنوان تشکر از تو خدمتی که به من کردی، جبران نمایم.
حضرت نوح (علیه السلام) فرمود: برای من ناگوار و بد است که تو بر گردن من حقی داشته باشی، بگو بدانم آن حق چیست؟
ابلیس گفت: تو بر قوم خود نفرین کردی و خداوند همه آنها را غرق کرد. اکنون من راحت شدم زیرا تا چند سال دیگر، کسی وجود ندارد تا به زحمت بیفتم و او را گمراه کنم.
حضرت نوح (علیه السلام) فرمود: اکنون بگو بدانم که تو می‏خواهی با چه چیزی جبران کنی؟
ابلیس گفت: مرا در سه مورد یاد کن که بسیار در این سه مورد به انسان نزدیک هستم تا او را گمراه کنم: 1 - هنگام خشم 2 - هنگام داوری بین دو نفر 3 - هنگامی که با زن نامحرمی خلوت کردی و شخص دیگری در آنجا نبود.(


بهترین اخلاق دنیا و آخرت

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلى الله علیه و آله) فِی خُطْبَتِهِ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِخَیْرِ خَلَائِقِ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ وَ الْإِحْسَانُ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَیْكَ وَ إِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَك؛(2221) رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمود: بهترین اخلاق دنیا و آخرت را به شما خبر ندهم؟ گذشتن از كسى است كه به تو ستم كرده و پیوستن با كسى كه از تو بریده و نیكى با كسى كه به تو بدى كرده و بخشیدن به كسى كه تو را محروم ساخته.»

اهل فضل

«عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ(علیه السلام) قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ إِذَا كَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْأَوَّلِینَ وَ الآْخِرِینَ فِی صَعِیدٍ وَاحِدٍ ثُمَّ یُنَادِی مُنَادٍ أَیْنَ أَهْلُ الْفَضْلِ- قَالَ فَیَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النَّاسِ فَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ فَیَقُولُونَ وَ مَا كَانَ فَضْلُكُمْ فَیَقُولُونَ كُنَّا نَصِلُ مَنْ قَطَعَنَا وَ نُعْطِی مَنْ حَرَمَنَا وَ نَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَنَا قَالَ فَیُقَالُ لَهُمْ صَدَقْتُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّة؛(2222) على بن الحسین(علیه السلام) فرمود: چون روز قیامت شود، خداى تبارك و تعالى پیشینیان و پسینیان را در یك سرزمین گرد آورد، سپس یك منادى فریاد كشد: اهل فضل كجایند؟ جماعتى از مردم برخیزند فرشتگان ایشان را استقبال كنند و گویند: فضل شما چه بود؟ گویند: ما به كسى كه از ما مى بُرید مى پیوستیم و به آن كه ما را محروم میكرد عطا میكردیم و از كسى كه به ما ستم مى نمود، درمى گذشتیم، سپس به آنها گویند راست گفتید داخل بهشت شوید.»

گذشت، عزّت است

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلى الله علیه و آله) عَلَیْكُمْ بِالْعَفْوِ فَإِنَّ الْعَفْوَ لَا یَزِیدُ الْعَبْدَ إِلَّا عِزّاً فَتَعَافَوْا یُعِزَّكُمُ اللَّه؛(2223) رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمود: بر شما باد به گذشت، زیرا گذشت جز عزّت بنده را نیفزاید، از یكدیگر بگذرید تا خدا شما را عزیز كند.»


گذشت كاشف الغطا

نقل كرده اند كه فقیرى بین نماز مغرب و عشا نزد شیخ جعفر (كاشف الغطا) آمد و درخواست مالى كرد، ایشان فرمود: اینجا چیزى ندارم كه به تو بدهم، مرد فقیر ناراحت شد و آب دهانى به صورت شیخ انداخت ایشان بدون اینكه ناراحت شوند برخاست و در حالى كه دامن عباى خود را گرفته بود رو به نمازگذاران فرمود: شخص نیازمندى مراجعه كرده است، هر كه به من علاقه دارد به او كمك كند، پول زیادى جمع شد و ایشان با كمال احترام تحویل آن مرد داد.(2117)

سید ابوالحسن اصفهانى

آیت اللَّه سید محمد باقر شهیدى مى گفت: كرایه منزلم به تأخیر افتاده بود، جریان را به سید ابوالحسن اصفهانى كه مرجع تقلید شیعیان بود گفتم فرداى آن روز فرزند سید بر اثر حادثه اى از دنیا رفت، مأیوس شدم و با خود گفتم گرفتارى مانع مى شود كه سید به فكر من باشد. اما در روز تشییع دیدم سید به طرف من مى آید و تا به من رسید وجهى جهت پرداخت كرایه در اختیارم گذاشت


تحمل و گذشت رمز دوام زندگی مشترک (با موضوع همسرداری)

آیه 19 سوره نساء:

وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ۚ فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَيَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا

و با آنها بشايستگى رفتار كنيد؛ و اگر از آنان خوشتان نيامد، پس چه بسا چيزى را خوش نمى‌داريد و خدا در آن مصلحت فراوان قرار مى‌دهد

رفتار حکیمانه میرزای شیرازی با یک مخالف

مرحوم میرزای شیرازی بزرگ، در ریاستش در شهر سامرا بر عده ‏ای از نیکان اهل علم، مراقب بود که مبادا خدای ناکرده کوچکترین انحرافی در آن پدید آید. این مقدار به موضوع اهمیت می داد که اگر نقطه ضعفی از یک روحانی مشاهده می‏ کرد فورا وسیله اخراج او را از سامرا فراهم می‏ ساخت بدون آنکه آن شخص متوجه گردد که سبب اخراج او میرزای شیرازی بوده است. زیرا مرحوم میرزا نمی‏ خواست با این کار یک نوع سردی رابطه و رنجش خاطر بین خودش و آن طلبه ایجاد گردد .

چنانچه آقازاده یکی از علماء تهران به سامرا آمده بود. و در هر مجلسی که حضور می‏ یافت از میرزا انتقاد می‏ نمود تا آنکه عده‏ ای مرحوم میرزا را از این موضوع مطلع ساخته و گفتند که خوب است حقوق ماهیانه او را قطع کنید یا آنکه از سامراء بیرونش کنید. و لیکن مرحوم میرزا هیچگونه ترتیب اثری بر این سخنان نداد.

مدت زمانی گذشت تا عده ‏ای از تهران برای زیارت آمدند بعد خدمت میرزا رسیدند. مرحوم میرزا به ایشان فرمود: چنانچه مایل باشید فلانی (همان آقازاده) را با خودتان ببرید تهران تا روحانی و امام جماعت شما باشد آن افراد موافقت نمودند.

مرحوم میرزا هم وسیله سفر آن آقازاده را به بهترین وجه فراهم نمود، بالاخره آن آقازاده با احترام وارد تهران شد. و این نیکو اندیشیدن میرزا موجب شد که علاقه خاصی بین میرزا و آن طلبه ایجاد شد.

و این جریان گذشت تا مساله تحریم تنباکو پیش آمد. ناصر الدین شاه در این فکر شد که فتوای میرزا مبنی بر تحریم تنباکو را به دست خود علماء و روحانیون خنثی سازد. آن هم از راه همین آقا زاده ‏ای که فعلا در تهران شخصیت یافته است. لذا از ایشان خواست که علماء را در خانه خود دعوت و به آنان ابلاغ کند که شاه می‏ خواهد با شما سخن بگوید.

این عالم علماء را در منزلش گرد آورد تا آنکه شاه آمد و مراسم انجام گرفت. پس از آن شاه رو کرد به علماء و پرسید: مگر نه این چنین است که حلال پیمبر حلال است تا روز قیامت و حرامش هم حرام است تا روز قیامت؟ گفتند: بلی چنین است. شاه پرسید: پس سبب چیست که محمد حسن شیرازی تبناکو را حرام کرده است؟

آقایان پاسخ ندادند. اما آن آقازاده صاحب منزل، در پاسخش گفت :

ای شاه او را به محمد حسن نام بردی مگر نمی ‏دانی او رهبر شیعه و نائب امام زمان و مقتدای مردم است؟ بگو آقا حاج میرزا حسن شیرازی (ادام الله ظله) که خداوند سایه ‏اش را مستدام بدارد ما منتظر دستور میرزا هستیم و گرنه خود ما با شمشیر عمل می‏ کنیم.

باز به غضب شاه افزوده شد و مجلس را ترک گفت. و در نتیجه شاه به مقصود خود نائل نگشت.

حاضرین در مجلس که ناظر جریان بودند برای میرزا نامه نوشتند و قضیه را کاملا در نامه برای میرزا شرح دادند. مرحوم میرزا آن افرادی که از میرزا می‏ خواستند آن آقازاده را به سبب انتقادش از میراز از سامراء اخراج کند طلبید و فرمود:

این طلبه ‏ای که شما از او انتقاد و بدگوئی می‏ کردید و به من پیشنهاد می‏ کردید که شهریه او را قطع کنم و من توجهی به انتقاد شما نکرده و به او احترام و احسان نمودم برای یک چنین روزی بود.

آن وقت جریان را نقل کردند آن افراد این فکر رسا و تدبیر به جای آن مرحوم را ستودند. (پندهایی از رفتار علما اسلام)